|
..::یادگار ماندگار::..
|

خانه هایی با چراغهایی روشن.خانه هایی با چراغهای خاموش.کاش ماه مادرم بود و برایم میگفت که چه کسانی در نیمه شبها رو به غرب نازهایشان را نیاز می کنند.چه کسی خواب گندم زارهای تباه شده را می بیند.چه کسی خواب رنگ های قشنگ دنیا را می بیند.چه کسی خواب کودکان بدون نان را می بیند.چه کسی خواب پسران بدون سینما و دختران همیشه تا همیشه تنها را میبیند.چه کسی خواب بچه هایی را میبیند که حتی یک شب با یک شکم سیر چشم روی هم نمی گذارند.چه کسی خواب ناجوانمردای را می بیند که طعام چهل شبانه این کودکان را به یک وعده می خورند.چه کسی خواب نفس همیشه خسته و دست پینه بسته ی کارگران را می بیند.چه کسی رویای سفره رنگین همسایه را می بیند؟
ماه است که همه این چیزها را می بیند و دم نمی زند... .
مادرم ماه است ولی کاش ماه مادرم بود فلانی ... .

1
به مغرب ، سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت کوهساران
فرو پاشيد گردي زعفران رنگ به روي نيزه ها و نيزه داران
زهر سو بر سواری غلط می خورد تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره می نالید ازدرد سوار زخمدار نیم مرده
زسم اسب مي چرخید برخاک به سان گوی خون آلود ، سرها
ز برق تیغ می افتاد دردشت پیاپی دستها دور ازسپرها
میان گردهای تیره چون میغ زبانهای سنانها برق می زد
لب شمشیرهای زندگی سوز سران را بوسه ها بر فرق می زد
نهان می گشت روی روشن روز به زیر دامن شب درسیاهی
درآن تاریک شب می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی
دل خوارزمشه یک لمحه لرزید که دید آن آفتاب بخت ، خفته
ز دست ترکتازیهای ایام به آبسکون شهی بی تخت ، خفته
اگر یک لحظه امشب دیر جنبید سپیده دم جهان درخون نشیند
به آتشهای ترک و خون تازیک ز رود سند تا جیحون نشیند
به خوناب شفق دردامن شام به خون آلوده ایران کهن دید
درآن دریای خون ، درقرص خورشید غروب آفتاب خویشتن دید
به پشت پرده شب دید پنهان زنی چون آفتاب عالم افروز
اسير دست غولان گشته فردا چو مهر آيد برون از پرده ي روز
به چشمش ماده آهویی گذر کرد اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال ، آهو بچه ای چند سوی مادردوان وز وی گریزان
چه اندیشید آن دم ، کس ندانست که مژگانش به خون دیده تر شد
چو آتش درسپاه دشمن افتاد ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
زبان نیزه اش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی درسپاه دشمنان ریخت از آن شمشیر سوزان ، آتش تیز
خروش از لشکر انبوه برخاست که از این آتش سوزنده پرهیز
درآن باران تیر و برق پولاد میان شام رستاخیز می گشت
درآن دریای خون دردشت تاریک به دنبال سر چنگیز می گشت
بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه ، کار مرگ می کرد
ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت دو چندان می شکفت و برگ می کرد
سر انجام آن دو بازوی هنرمند زکشتن خسته شد وز کار واماند
چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست پشیمان شد که لختی ناروا ماند
عنان باد پای خسته پیچید چو برق و باد ، زی خرگاه آمد
دوید از خیمه خورشیدی به صحرا که گفتندش سواران شاه آمد
2
میان موج می رقصید درآب به رقص مرگ ، اخترهای انبوه
به رود سند می غلطید برهم ز امواج گران کوه از پی کوه
خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، کف آلود دل شب می درید و پیش می رفت
از این سد روان در دیده شاه ز هر موجی هزاران نیش می رفت
نهاده دست بر گیسوی آن سرو بر این دریای غم نظاره می کرد
بدو میگفت اگر زنجیر بودی ترا شمشیرم امشب پاره می کرد
گرت سنگین دلی ، ای نرم دل آب ! رسید آنجا که بر من راه بندی
بترس آخر ز نفرینهای ایام که ره بر این زن چون ماه بندی !
ز رخسارش فرو می ریخت اشکی بنای زندگی بر آب می دید
در آن سیماب گون امواج لرزان خیال تازه ای درخواب می دید
اگر امشب زنان و کودکان را ز بیم نام بد درآب ریزم
چو فردا جنگ بر کامم نگردید توانم کز ره دریا گریزم
به یاری خواهم از آن سوی دریا سوارانی زره پوش و کمانگیر
دمار از جان غولان کشم سخت بسوزم خانمانهاشان به شمشیر
شبی آمد که می باید فدا کرد به راه مملکت فرزند و زن را
به پیش دشمنان استاد و جنگید رهاند از بند اهریمن وطن را
دراین اندیشه ها می سوخت چون شمع که گرد آلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد بر خاک شهنشه گفت : آمد ؟ گفت آری
پس آنگه کودکان را یک به یک خواست نگاهی خشم آگین در هوا کرد
به آ بدیده اول دادشان غسل سپس در دامن دریا رها کرد !
بگیر ای موج سنگین کف آلود ز هم وا کن دهان خشم ، وا کن
بخور ای اژدهای زندگی خوار دوا کن درد بی درمان ، دوا کن !
زنان چون کودکان در آب دیدند چو موی خویشتن درتاب رفتند
وز آن درد گران ، بی گفته شاه چو ماهی دردهان آب رفتند
شهنشه لمحه ای بر آبها دید شکنج گیسوان تاب داده
چه کرد از آن سپس ، تاریخ داند به دنبال گل بر آب داده !
شبی را تا شبی با لشکری خرد زتن ها سر ، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند چو کشتی بادپا در رود افکند !
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب ، آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز که گر فرزند باید ، باید این سان !
3
بلی ، آنان که از این پیش بودند چنین بستند راه ترک و تازی
از آن این داستان گفتم که امروز بدانی قدر و بر هیچش نبازی
به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار ست ، آنسرها که رفته !
زمستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته !
(مهدی حمیدی شیرازی ، پس از یک سال )
اگه اشتباه نکنم این شعر در مسابقات جهانی لندن مقام اول را کسب کرد...
|
پروین دختر ساسان | |
|
صادق هدایت نمایشنامهی "پروین دختر ساسان" را در سال 1307 (سال انتشار 1309) نگاشت؛ هشت سال پیش از آنکه وی بوف کور، مدرنترین رمان فارسی قرن را بنویسد. هدایت در این نمایشنامه صحنههایی از جنگ ایرانیان و عربها را به تصویر میکشد. جنگ و شکستی که برای ایرانیان سرنوشتساز است. آنقدر سرنوشتساز که نشانههای آن پس از سیزده قرن هنوز در آثار نویسندگان ایرانی به چشم میخورد.
هدایت در نگارش این نمایشنامهی تاریخی چه چیزی را دنبال میکند؟ چرا این مقطع تاریخی را برمیگزیند؟ و چه میخواهد بگوید؟ زمان نمایشنامه به "سنه 22هجری در شهر ری (راغا) نزدیک تهران کنونی" بازمیگردد. اواخر شاهنشاهی ساسانی پروین 20 ساله تنها دختر چهرهپرداز است که نامزدی 25 ساله به نام پرویز دارد. چهرهپرداز، چنانکه از نامش برمیآید، پیشهاش نقاشی است و در گیرودار حملهی تازیان به ایران، نگران وطن و نیز تنها دخترش است: "...چندین ماه است که میجنگیم، این جنگ سوم است. توشهها به ته کشیده، مردم همه گرسنه هستند." (ص15)* بزودی جنگ با تازیان آغاز میشود و پرویز با سپاهش میخواهند با تازیان بجنگند و مقاومت کنند. چهرهپرداز به هنگام کودکی پروین در جنگ از اکتابان به ری گریخته و در حالیکه حسرت دوران پیش از جنگ را میخورد، میگوید: "اگر همان دستگاه پیش بر پا بود من یکی از چهرهپردازان دربار بودم..." اما جنگ نه درباری برجای گذاشته و نه شهر امنی که چهرهپرداز با دخترش در آن ماندگار شود و اگر از اینجا هم نگریخته، به سبب بیماری است، وگرنه بسیاری از ایرانیان گریختهاند و تنها جوانان برای جنگیدن ماندهاند، و عربها به شهر نزدیک میشوند. هرچند که خبرها همه شوماند، اما با ذرهای امید پردهی نخست جای خود را به پردهی دوم میدهد که با "تازیان ریختند... کشتند... بردند... سوزانیدند." آغاز میشود. | |
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در ان گوشه چندان غزل خواند ان شب که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر انند که این مرغ زیبا کجا عاشقی کرد انجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان انجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز اغوش دریا بر امد شبی هم در اغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی اغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
دکتر مهدی حمیدی شیرازی (تهران-۲۷/۱/۱۳۳۳)
بانک تاریخ ایران (بتا)
شرکت و اعلام همکاری کردند.این طرح که جزییات آن به زودی اعلام می شود برای احداث پایگاهی برای ایرانیان است تا در آن چهره های تاریخی و جاویدان خود را که به نحوی شناخته شده و یا در گذر زمان غبار فراموشی بر نام آنها نشسته و ...بهتر بشناسند. همچنین محلی است برای تبادل نظر برای تمام ایرانیان اصیل که قلبشان برای ایران سرزمین جاوید می تپد.و...
از کلیه عزیزان به شرح زیر تشکر به عمل می آید:
سایه روشن زندگی
اگرعزیزانی اسمشان از قلم افتاده باشد عذر خواهی می کنم.
بازهم از کلیه آریایی ها درخواست یاری داریم....
برای سرزمین جاویدان
برای آبادانی این سرزمین شب زده

آقا هر کی فکر میکنه هنوز ژن آریایی در وجودش زنده است و به یاد ایرانه و می خواد برای آبادانی آن کار کنه یه ندا بده ردپایی چیزی بزاره...کارش داریم... در خدمتش هستیم تا آخر خط
جاوید باد مرز پرگهر...
همان طور که در پست های قبل گفتم به تازگی با صاحب وبلاگ سایه روشن زندگی (دوست بسیار عزیزم جناب آقای پرویز عبادی ) آشنا شدم.به همه شما توصیه می کنم به این وبلگ زیبا سر بزنید:
*****************************************
در میان سایه روشن زندگی همواره راه می روم و نمی دانم کی و کجا به نور و یا به سیاهی مطلق می رسم
شاید بشر هیچ گاه در آسمان خاکستری این جهان به مطلق بودن نرسد ..... پس راه بهشت و جهنم از کدام طرف است ؟
پرویز (http://seewww.blogfa.com/)
آخرين مطالب ارسالي
کاش ماه مادر من بود
در امواج سند
19 فروردین سالگرد استاد صادق هدایت
...
مرگ قو
تشکر از یاران
فراخوان
سایه روشن زندگی
کتاب 300 جمله
میهن
تســـــــــــــــــاوی
درنگ
استاد صادق هدایت
چشم آهو
مست و هشیار
حرفهایی هست برای گفتن
دكتر قیصر امین پور
بمب گوگليه اعتراض به حذف نام ايران از ياهو
پرچم ايران
|
|